از میان برخیز
هیچ مانعی بیرون از تو وجود نداره که نتونی برش داری، مطلقن هیچی. این موانع درونی تو هستن که ممکنه زورت بهشون نرسه. فقط خودت میتونی چنان سر راه خودت بایستی که نه تنها خودت، که همه ی دنیا هم نتونن مسیرت رو تغییر بدن. تو اشرف مخلوقاتی، فقط به این دلیل که یه توانایی عجیب داری، توانایی تبدیل مفاهیم، تجربه ها و ادراکات به همدیگه. می تونی ترسو، محافظه کار یا تسلیم و بی حوصله باشی ولی این دلایل انفعالت در برابر هستی رو تبدیل کنی به اهداف منطقی، علمی، و حتی اهداف مقدس. تو می تونی هر چیزی، هر شرایطی رو برای خودت طبیعی کنی ای اشرف مخلوقات! تو می تونی فریب بدی، دیگران رو، و مهم تر از همه خودت رو.
تمام دنیای تو تو وجود توئه، و تو به دنیات میگی که چه شکلی باشه. تو دست به انتخاب می زنی، این شگفت انگیز نیست؟ تو این توانایی رو داری که پیش از تمام انتخاب هات به این فکر کنی که چه چیزهایی رو قراره از دست بدی و چه چیزهایی رو به دست خواهی آورد. و آگاهانه به خودت میگی: این منم که دارم انتخاب می کنم. این منم که دارم زندگی می کنم. زندگی من فقط مال منه، و فقط من، من حاضر در اکنون می تونم بهتر از همه بفهمم که چی میخوام. و به این هم آگاهم که ممکنه بعدها من ِ دیگه ای باشم، و بفهمم که انتخاب الانم بهترین هم نبوده، یا اصلا بد و اشتباه بوده؛ اما چه اهمیتی داره؟ مهم اینه که درست یا اشتباه، این من بودم که زندگی کردم، خود من.
تمام عناصر و موجودات دنیا هر لحظه دارن خودشون و همدیگه رو تغییر میدن. این تغییر اجباریه؛ پس چرا من، خود من بزرگ ترین عامل تغییراتم نباشم؟ چرا دست از انفعال در برابر هر چیزی و هر کسی نکشم و تلاش نکنم خودم یکی از مهم ترین اسباب تغییرات لحظه به لحظه م باشم؟
خندید و گفت...
یه روز صبح تا تو آینه خودمو می بینیم میگم چقدر بدفرم و نامیزون و داغون و پیر شدی؛ پوزت رو ببین چه جوری اومده جلو. ببین دهنت کجه، چشای پف کرده ی ناامیدت حالمو بد میکنه پسر. یالا زودتر کاراتو بکن بزن به چاک. فرداش ولی شاید بگم اِ... جوون و خوشتیپی امروزا! بعد هی دلم تو هم فشرده میشه، هی یه چیزی باید باشه که نیست انگار. خسته میشم میگم کون لق همه چی. هر گهی میخوای بخوری بخور دنیا. من ریدم تو پره های چرخت ای سپهر. و ته هر چیزی که تو فکرم میاد یه الکی اضافه میکنم و هی تکرار می کنم. بعد احتمالا بشینم به یه سری از اشیا و آدمها یه سری فحش بدم؛ از فحش های کوچولوی شخصی مثل احمق و گوساله بگیر تا فحش های فرهنگی هنری مثل بی شعور عقب مونده و خاک بر سرت کنن و اینا. البته قاطی اینا فحش های رکیک هم به بعضیا باید داد دیگه. انگار یه سری تیله دارن تو کاسه ی خالی سرم می چرخن و هی میخورن به در و دیوارش و صدا میدن. اه اه بیرون رو که نگاه می کنم بلافاصله به خودم میگم انگار برف هم همون روز اول تمیز و سفید و صاف و قشنگه؛ فرداش میشه همین گهی که الان جلوی چشامه. گِل و برف و یخ و ماسه و همه جا قلمبه قلمبه و سرمای ابلهانه. پریشب یهو کلی صحنه بهم حمله کردن؛ بیست سی تا صحنه که توشون تحقیر شدم. و همه مربوط به یه داستان. راستی از امروز صب تصمیم گرفتم طرح قبلی فیلمنامه رو که داستانی بود بریزم به هم. می خوام اول شخصش کنم. انگار که خودم نشستم و داستان رو اونجوری که دلم میخواد برای مخاطبم میگم؛ با رودرواسی هام و خجالت هام، پنهان کاری هام، جا به جا کردن واقعیت ها و ... انگار اینجوری خیلی جذاب تر و نوتر میشه. و اتفاقا چون همه ی ماجراها و آدمها از دریچه ی ذهنیت من میگذرن و بیان میشن. بعد میتونم یه جاهایی دروغ های باحال بگم؛ عین وربال تو مظنونین همیشگی. هی راه می رفتم پریشب؛ تو تاریکی، تو 20 متر جا. رفتم پیشونیمو چسبوندم به شیشه که خیلی یخ بود. این کار معمولا بهم حال میده. یادم میومد جلوی پسره بهم گفتی... ولش کن الان دوباره نمیخوام یادم بیاد. حالا تازه پررو پررو اومدی میگه من ده سال عمرم رو ازت میخوام. شاشیدی تو تمام زندگی من رفته پی کارش حالا اینجوری؟ نه این که من بی عیب و ایراد بودم؛ تازه این روزا دارم اینم کشف می کنم که من اصلا آدم خراب کنم؛ شاید بشه اینجوری بگم که زیاد درک کردن کار خوبی نیست، این کار انگار ناخودآگاه چیزای دیگه ای تعبیر میشه. الان یهو دلم واسه دو تا گاوامون تنگ شد. مادر و دختر بودن ولی در عین محبت و صمیمیت، یه احترام و رسمیت خاصی تو رابطه شون بود. همیشه حس می کردم اینا خیلی خوب سنت و مدرنیته رو تو روابطشون لحاظ کردن. ولی بیچاره مادره مریض بود؛ بعد از زایمان آخر شیکمش یه وری شده بود و هیشکی هم نفهمید چشه بیچاره. دخترش رو که فروختیم پیر شد یهو. خیلی آروم بود و همش انگار لبحندهای تلخ یه گاو به ته خط رسیده تو صورتش بود. بهت میگم من اگه میخواستم مثل تو رفتار کنم دیشب ساعت دو بهت زنگ میزدم و می گفتم چرا اونجاها جلوی یارو اون کارا رو باهام کردی؟ ولی دیدم خیلی غیر انسانیه؛ همون بهتر که انقدر اینجا راه برم تا یه چیزی بشه. یه روزایی مث امروز اصلا برام مهم نیست کی چی میگه و کجاست و چیکار میکنه، اصلا مهم نیست فردا یا سال دیگه یا همین نیم ساعت بعد قراره چی بشه. به معنای واقعی کلمه مجرد میشم. و این شخصیتم رو بیشتر از همه دوست دارم. تا بهت گفتم دیشب یاد چه صحنه هایی می افتادم؛ و تا اسم پسره رو آوردم ترکیدی؛ یهو اشکات ده تا ده تا پاشید بیرون؛ عین کارتونا. بعد میگی من باید حرف بزنم باهات! باید بگم بین من و اون چی گذشت، میگم به بینتون کاری ندارم؛ فعلا اونایی که بین من و تو گذشت و اون نشست و با لذت تماشا کرد موضوع صحبته. و جواب فقط گریه است. حس می کنم آدم خطرناکیم؛ چون خیلی خیلی صبورم و توانایی پنهان کردن حس های خیلی شدید بیشماری رو دارم. آره الان باز فکر کردم دیدم خطرناکم. تازه الان اینم یادم اومد که این دیالوگ فیلم Dmagae رو هم تازگیا زدم به دیوار: "Damaged people are dangerous. They know they can survive." و دیشب که اینو دیدی گفتی این روزا از جمله هایی که میچسبونی به دیوار می ترسم. فکر می کنم تو خود همینی هستی که نوشتی. آی خنده دار بود این حرفت. به یارو دیوث میگم بابا احمق دقیقا جلوی چشمت نوشتم این در کشوییه؛ هی با زور بیشتری هلش میدی که چی آخه؟ دندونای زرد کرم خوردش رو نشونم میده میگه ما که نگاه نمی کنیم. و زر زر می خنده. آخه الاغ از اول تاریخ هم نگاه نکردین که هر کی اومد ما... حالا ببینا دهن آدمو وا می کنن روز به این عزیزی...
این برفه واقعا کوچه و خیابون رو به کثافت کشید.
امشب اسبت را می دزدم
یا عاشقت نباشم؟
نمیدانم کجا میبری مرا
همراهت میآیم
تا آخر راه
و هیچ نمیپرسم از تو
هرگز.
عاشقم باشی میمیرم
یا عاشقم نباشی؟
این که عاشقی نیست
این که شاعری نیست
واژهها تهی شدهاند
بانوی من!
به حساب من نگذار
و نگذار بی تو تباه شوم!
با تو عاشقی کنم
یا زندگی؟
در بوی نارنجی پیرهنت
تاب میخورم
بیتاب میشوم
و دنبال دستهات میگردم
در جیبهام
میترسم گمت کرده باشم در خیابان
به پشت سر وا میگردم
و از تنهایی خودم وحشت میکنم.
بی تو زندگی کنم
یا بمیرم؟
نمیدانم تا کی دوستم داری
هرجا که باشد
باشد
هرجا تمام شد
اسمش را میگذارم
آخر خط من.
باشد؟
بی تو زندگی کنم
یا بگردم؟
همین که باشی
همین که نگاهت کنم
مست میشوم
خودم را میآویزم به شانهی تو.
با تو بمیرم
یا بخندم؟
امشب اسبت را میدزدم
رام میشوم آرام
مبهوت عاشقی کردنت .
با تو
اول کجاست؟
با تو
آخر کجاست؟
از نداشتنت میترسم
از دلتنگیت
از تباهی خودم
همهاش میترسم
وقتی نیستی تباه شوم.
بی تو
اول و آخر کجاست؟
واژه ها را نفرین میکنم
و آه می کشم
در آیینه ی مهآلود
پر از تو میشوم
بی چتر.
من
بی تو
یعنی چی؟
غمگین که باشی
فرو میریزم
مثل اشک.
نه مثل دیوار شهر
که هر کس چیزی بر آن
به یادگار نوشته است.
تو بیشتر منی
یا من تو؟
در آغوشت
ورد میخوانم زیر لب
و خدا را صدا میزنم.
آنقدر صدا میزنم که بگویی:
جان دلم!
عباس معروفی
اگر
اگر پروردگار لحظهای از یاد میبرد که من آدمکی مردنی بیش نیستم و فرصتی ولو کوتاه برای زنده ماندن به من میداد از این فرجه به بهترین وجه ممکن استفاده میکردم. به احتمال زیاد هر فکرم را به زبان نمیراندم، اما یقینا هرچه را میگفتم فکر میکردم. ارزش هر چیزی را نه به دلیل قیمت که به دلیل نمادی که بود بها میدادم. کمتر میخوابیدم و بیشتر رویا میبافتم؛ زیرا در ازای هر دقیقه که چشم میبندیم، شصت ثانیه نور از دست میدهیم. راه را از همان جایی ادامه میدادم که سایرین متوقف شده بودند و زمانی از بستر بر میخواستم که سایرین هنوز در خوابند. اگر پروردگار فرصت کوتاه دیگری به من میبخشید، سادهتر لباس میپوشیدم، در آفتاب غوطه میخوردم و نه تنها جسم که روحم را نیز در آفتاب عریان میکردم. به همه ثابت میکردم که به دلیل پیر شدن نیست که دیگر عاشق نمیشدند،بلکه زمانی پیر میشوند که دیگر عاشق نمیشوند. به بچهها بال میدادم، اما آنها را تنها میگذاشتم تا خود پرواز را فرا گیرند. به سالمندان میآموختم با سال دیده شدن نیست که مرگ فرا میرسد، با غفلت از زمان حال است. چه چیزها که از شماها [خوانندگانم] یاد نگرفتهام... یاد گرفتهام همه میخواهند بر فراز قلهٔ کوه زندگی کنند و فراموش کردهاند مهم صعود از کوه است. یاد گرفتهام وقتی نوزادی انگشت شصت پدر را در مشت میفشارد، او را تا ابد اسیر عشق خود میکند. یاد گرفتهام انسان فقط زمانی حق دارد از بالا به پایین بنگرد که بخواهد یاری کند تا افتادهای را از جا بلند کند. چه چیزها که از شما یاد نگرفتهام... احساساتتان را همواره بیان کنید و افکارتان را اجرا. اگر میدانستم امروز آخرین روزی است که تو را میبینم، چنان محکم در آغوش میفشردمت تا حافظ روح تو گردم. اگر میدانستم این آخرین دقایقی است که تو را میبینم، چنان محکم در آغوش میفشردمت تا حافظ روح تو گردم. اگر میدانستم این آخرین دقایقی است که تو را میبینم، به تو میگفتم «دوستت دارم» و نمیپنداشتم تو خود این را میدانی. همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلتها به ما دهد. کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آنها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش میکنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن. هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آنها کن. به دوستان و همهی آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت. آرزو میکنم و امید دارم از این نامهی کوتاه خوشتان آمده باشد و آن را برای تمام کسانی که به آنها علاقهمندید بفرستید.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
گابریل گارسیامارکز به سرطان لنفاوی مبتلاست و میداند عمر زیادی برایش باقی نیست. نویسنده بزرگ در این نامهٔ کوتاه از جهان و خوانندگان خود خداحافظی میکند.
حقیقت
کسی که به خودش دروغ می گوید
و به دروغ خودش گوش می دهد
کارش به جایی خواهد رسید
که هیچ حقیقتی را
نه از خودش و نه از دیگران
تشخیص نخواهد داد
فئودور داستایوسکی
"اودیپ شهریار" از جایی شروع میشه که طاعون شهر تب (تبای) رو گرفته. و مردم اومدن در خونه ی شهریارشون که ازش کمک بخوان. پیشگویان دربار اودیپ باور دارند که این طاعون و ویرانی نتیجه ی گناه بزرگ یکی از اهالی این شهره. و اودیپ اصرار داره که اون گناه کشف بشه و اون فرد از شهر اخراج بشه. توی مسیر پر پیچ و خمی که تا کشف حقیقت داره، پیشگوی اعظم بارها در مورد پیگیری مساله بهش اخطار میده. ولی اودیپ همچنان ادامه میده تا در نهایت حقیقت رو کشف می کنه...
روزی روزگاری، پادشاهی منتظر به دنیا اومدن پسر و وارث تاج و تختش بوده که پیشگوهای قصر بهش خبر میدن این پسر در آینده پدر خودش رو می کشه و با مادر خودش ازدواج می کنه. پسر که به دنیا میاد، شاه دستور میده قوزک پاهاش رو با میخ (یا چیزی شبیه به این) به هم متصل کنن و اون رو بالای یه کوه بلند ببرن و اونجا رهاش کنن تا خوراک درندگان بشه. ولی چوپان نامردی که مسوول این کار بود دلش به رحم اومد و اون رو به زن حاکم همسایه داد. اودیپ بزرگ شد و روزی فهمید که فرزند این خانواده نیست. رفت پیش پیشگو گندهه (همون که واسه باباش پیشگویی کرده بود) تا جریان رو بفهمه. آقای پیشگو به دلایل نامعلوم بخشی از حقیقت رو برای اون گفت: «تو پدرت رو می کشی و با مادرت همخوابه میشی».
اودیپ بار و بندیلش رو جمع کرد و برای فرار از تقدیر پیش بینی شده از پیش کسانی که فکر می کرد پدر و مادرشن فرار کرد. توی راه به یه کاروان کوچیک برخورد کرد و زد همه شونو کشت. بعد رسید به دروازه ی تب و دید که یه اسفنکس (همون ابوالهول خودمون) دروازه شهر رو بسته و میگه تا یکی به معمای من جواب نده همینه که هست. اودیپ معما رو جواب داد و دروازه ی شهر باز شد و ملت خوشحال، دیدن شاهشون دیگه از سفر برنگشته ـ چون اودیپ توی راه کشته بودش ـ این ناجی رو به عنوان فرمانروا انتخاب کردن و اودیپ شاه شد و ژوکاست ـ مادرش ـ رو به زنی گرفت. سالها گذشت تا این که طاعون شهر رو گرفت.
اودیپ با کشف این حقیقت خودش رو کور کرد، همسر/مادر ش خودش رو کشت. و اودیپ با خواهر/دخترانش تب رو ترک کرد و آواره ی کوه و بیابون شد.
قصه ی ما به سر رسید. ولی قصدم قصه گویی نبود. امروز یاد این افتاده بودم که اکثر تحلیل گرا و منتقدا اودیپ رو نماد حقیقت جویی میدونن. ولی چیزی که نویسنده خیلی هوشمندانه و ظریف لابه لای حرکات و گفتار ظاهری این آدم پنهان کرده، اینه که این حضرت اودیپ در ظاهر تمام زندگیش رو میذاره برای کشف حقیقت؛ ولی در اصل تمام تلاشش برای اینه که حقیقت پنهان بمونه. چون خودش خیلی وقته که فهمیده اگر این حقیقت رو بشه؛ تمام نظم و سکون و آرامش فعلی به هم میریزه. اودیپ این مسیر رو باید بره، فقط چون توش قرار گرفته، اما ذره ای به روشن شدن حقیقت مایل نیست.
بعضی کارها رو یا نباید اصلا شروع کرد؛ یا وقتی شروع کردی دیگه زیاد نمیتونی کنترلی روش داشته باشی، انگار ناخودآگاه ذهنت با کمک واکنش های پیش برنده ی اطرافیان خودشون اون ماجرا رو به سرانجام میرسونن. تو دقیقا از کی دیگه کنترلی روی جریان پریدن از ارتفاع نداری؟ وقتی تمام صد متر رو تو چند ثانیه طی کردی و الان فقط چند متر دیگه مونده تا سطحی که قراره تمام بدنت رو خورد کنه؟ از وقتی می پری و پاهات دیگه روی زمین نیست؟ از وقتی داری از اون ارتفاع به قصد پایین پریدن بالا میری و هنوز مطمئن نیستی که بپری؟ از خونه که راه میافتی؟ شب قبلش که با این نیت می خوابی؟ بار اولی که به اون ارتفاع فکر کردی؟
مهم نیست تو بخوای حقیقت رو ببینی و بپذیری یا انکارش کنی؛ به هر صورت حقیقت هست. و حقیقت در نسبیت با تایید یا انکار یا میزان توجه تو تعریف نمیشه. این تویی که به تناسب نوع ارتباطت با اون تشخص پیدا می کنی. و کیفیت زندگی تو رو دقیقا همین نوع ارتباط تعیین می کنه. کافیه یکی دو روز حواسمون به خودمون باشه تا به وضوح ببینیم در حالی که شبانه روز ما داره با این خود/دیگر فریبی طی میشه که «ما به دنبال حقیقت هستیم»، عمق رفتار ما اینه که «من با تمام توان در حال پوشاندن حقیقت هستم».
سوم دی
مکاشفات (2)
من الان تشنمه؛ خیلی تشنمه. و با خودم فکر می کنم الان که یهو به این تشنگی خودآگاه شدم، چه لذتی داره فکر این که بعد از نوشتن این پست میرم و در حد ترکیدن آب می خورم. بعد از خودم می پرسم، چرا تا وقتی که تشنه م نبود، و یعنی سیراب بودم، از این سیراب بودن لذت نمی بردم؟ بعد سوال گسترده تر میشه برام. چرا وقتی سیری، جات گرم و نرمه، امنیتت کامله، نمی فهمیش؟ یا حداقل اگر هم می فهمیش چرا ازش اون لذتی رو نمی بری که یه روز که لباست کم بوده و تو برف گیر افتادی و دیگه ته مونده های جونت برات مونده که میرسی به خونه، به یه جای گرم و امن، و بعد شروع می کنی به لذت بردن از بودن؟ اصلا اینم جواب بده که لذت بردنت از کی شروع میشه؟ دقیقا از وقتی میرسی خونه و درو پشت سرت می بندی و گرما و امنیت رو احساس می کنی؟ وقتی کلید رو توی قفل می چرخونی؟ از پله ها که داری میری بالا؟ یا هنوز توی سرما گیر کردی و هنوز مونده تا به خونه برسی اما باز حس می کنی خوشحالی که یه چیزی داره عوض میشه؟ داری به رسیدن به خونه نزدیک میشی؟ و باز خوشحالی که به خونه هم که برسی و آسایشش که برات عادی بشه باز یه روزای این جوری دیگه هست که این تغییر لحظه به لحظه رو حس کنی؟
هیچ جای زندگی "بودن" نیست؛ نیست. زندگی رو اگه بفهمیم یه "شدن"، یه "هر لحظه شدن"ه. من هی دارم تشنه تر میشم، پس در واقع هر لحظه باید نسبت به لحظه ی قبل بگم: "الان تشنه ام" یا دیدی تازگی ها بهت میگم: «لیلا الان عاشقت شدم» یا «دارم عاشقت میشم»؟ و میدونم که تو فکر نمی کنی که من برای تازه موندن رابطه مون دارم دست به دامان ادبیات و آرایه ها میشم. میدونم که می فهمی من هر لحظه دارم حس واقعی و عینیم رو بهت میگم.
هیچ جای زندگی یه "مفهوم" نیست. مفهوم به این معنا که یه پدیده ی جاری که همین جوری هست، یه تیکه ست، از شروع تا پایانش فقط هست. زندگی ما تیکه تیکه است، از ذره ذره هایی ساخته میشه که همدیگه رو به وجود میارن و خودشون از بین میرن، ولی ماها یه تیکه می بینیمش، مثلا ادعا می کنیم که الان دو ساله که به صورت پیوسته عاشقیم. اما وقتی یه روزش رو، یه ساعتش رو برداریم و روش هی زوم کنیم، می بینیم اون جاهاییش که به غلط فکر کردیم این عاشق بودن یه جریان پیوسته است، و خودمون رو تو مفهوم کلیش غرق کردیم، زیاد لذت نبردیم، زیاد نفهمیدیمش. و در عوض جاهایی که فهمیدیم که هی داریم عاشق میشیم، اونا برامون خیلی موندگارن. یه عشق ناب که تو همین لحظه بوجود میاد. درسته که زمینه ی قبلی داره و به یه گذشته وصله، اما مال همین الان الانه.
وقتی میگم «من یه دروغگو هستم»، فقط دارم در مورد درک و برداشت همین لحظه م از خودم و شرایطم حرف می زنم. باید هشیار باشم که من و شرایطم و دروغگویی هیچکدوم مفاهیم ایستایی نیستیم. اصلا من این جمله رو اینجوری میگم چون گفتنش راحت تره. و اگه بخوام درست بگم باید مثلا این جوری باشه: «من الان دروغگو شدم» «دارم دروغگو میشم» «دارم دروغ میگم». بلافاصله بعد از چنین فهمی، شروع می کنم به عوض شدن. برای عوض شدن اصلا لازم نیست من کار خاصی انجام بدم، کارای متناسب خود به خود انجام میشن. پس اینجای کارم اصلا سخت نیست. قسمت سخت کار، آگاه موندن من به خود الانمه. که هم یه خورده ترسناکه و هم نیاز به شکستن خیلی از عادت ها داره. ولی شدنیه.
من فقط لحظه هایی رو که توشون به تغییر آگاهم می فهمم و ازشون لذت می برم. از وقتی گه گرسنگی رو حس می کنم تا وقتی که ضعف می کنم، بعد میرم سراغ غذا و لقمه به لقمه سیر شدن رو حس می کنم. و اگه دقیق تر باشم سیر شدنه هم داره با هر لقمه، حتی با هر بار جویدن غذا تغییر می کنه. من "هی" "دارم" سیر میشم، این درک لحظه هاست. استاد می گفت «وقتی داریم یه سیب رو گاز می زنیم، در واقع داریم سیب های متعددی رو گاز می زنیم؛ هر قسمت سیب داره یه مزه میده، و مهم تر از اون، ما با هر گاز داریم تغییر می کنیم؛ میلمون به اون سیب داره تغییر می کنه» (نه این که لزوما هی کم تر بشه)
مکاشفات (1)
سعید گفت: «آخه ما نمی تونیم اینجوری کار کنیم»
استاد گفت: «جمله ت رو دوباره بگو من بنویسمش»
سعید گفت و استاد نوشت: «آخه ما نمی تونیم اینجوری کار کنیم»
استاد گفت: «سعید! وقتی این جمله رو تموم میکنی، دیگه توش وانسادی، آخرشی، یعنی بعد از این نقطه وایسادی.»
یه ذره فهمیدم چی گفت. ولی از اون حرفایی بود که خیلی تو ذهنم موند. انقده این حرفو دوست داشتم که خیلی زود تو همه ی کلاس هام به شاگردام گفتمشون. وقتی می پرسیدن یعنی چی، یه مشت دری وری براشون می گفتم. ولی همین دری وری گفتن ها شد مصداق عملی این حرف نیچه که آدمیزاد با تلاش برای یاد دادن یاد می گیره و با فهموندن می فهمه. کم کم فهمیدمش. اینم یه شاخه از اون تنه ی قطوری بود که محتوای اصلی کلاس های ما رو تشکیل میداد: تغییر.
الان میگم این جمله یکی از اونایی بود که زندگی منو خیلی زیر و رو کرد. وقتی از پدیده ای حرف می زنیم داریم خودمون رو، اون پدیده رو، و مخاطب رو تغییر میدیم. همین طور نسبت های بین این سه قطب رو. وقتی میگیم، دیگه وسط گزاره نیستیم و الان بعد از نقطه ش وایسادیم یعنی اون پدیده رو رد کردیم؛ نه به این معنی که نیست و نابود شده؛ فقط این که الان با پدیده ی جدیدی روبرو هستیم که بیان شده؛ و با وجود خودمون که بخشی از خودش رو بیان کرده. و موثرترین راه تغییر، بیانه.
وقتی میگم : «من آدم دروغگویی هستم.» دارم به بخشی از وجودم نگاه می کنم، بررسیش میکنم و سعی می کنم بیانش کنم. البته حالا باید این رو به مطلب استاد اضافه کنم که با این نوع بیان میشه دوگانه برخورد کرد؛ میتونم این گزاره رو صادر کنم و بعد بگم: «این جوریه دیگه؛ من این جوریم، کاریش نمیشه کرد» و یا می تونم بگم: «آگاهی من به این ویژگی، فقط بروز یه کشفه که از خیلی وقت پیش توی ذهنم داشته بین امواج خودآگاه و ناخودآگاهم بالا و پایین می رفته و هی میومده رو و دوباره موج ها می کشوندنش زیر، و عقل خودکامل بین و خودکامل خواه من داشته یه وقتایی هم سرکوبش می کرده. حالا که بیانش کردم؛ یعنی میتونم نسبتم رو باهاش تغییر بدم.» میتونم راه سخت رو انتخاب کنم و بگم از این لحظه سعی می کنم کمتر دروغ بگم.» و اینجاست که من آگاهانه میگم:«حالا دیگه بعد از نقطه وایسادم» مسلمه که یهو نمیتونم عادت به دروغ گفتن رو کنار بذارم. ولی یه اتفاق خوب شروع میشه؛ از اون به بعد هر بار که بخوام این گزاره رو بگم، هر بار ذهنی یا عینی یه تغییراتی می کنه؛ یه چیزایی حذف یا اضافه میشن. من هر بار دارم نسبتم رو با خودم تغییر میدم. من دارم آگاه تر میشم. دارم راه توجیه هایی رو که هر بار برای کارم داشتم می بندم. و دارم فواصل بُرداری نقاط مختلفی رو که این گزاره توش بیان شده محاسبه می کنم و خودِ اکنونم رو با خودِ دفعه ی قبل مقایسه می کنم که ببینم زندگی برداری من به کدوم سمت میره. و این تنها مقایسه ایه که توی دنیا درسته؛ سنجش میزان و جهت حرکت بردار "من" با جمع و منها کردن ساده ی نقطه ی شروع و پایان.
از همون روز دارم با این توانایی نهفته ی عجیب که توی همچین خودافشاگری هایی هست آگاهانه برخورد می کنم. و واقعا تأثیر خیلی زیادی توی بهتر شدن روش زندگیم و بیشتر شدن رضایت درونیم از خودی که در حال ساخته شدنه داشته.
این جور اعتراف ها رو همه مون داشتیم؛ اما چیزی که خیلی مهمه اینه که با چنین گزاره هایی به عنوان حکم ازلی-ابدی غیر قابل تغییر نگاه کنیم و بعد شونه بالا بندازیم و بگیم: «خب، من اینجوریم دیگه»، یا این که ساکت بشیم و از خودمون بپرسیم: «آیا انگیزه ی خودآگاه یا ناخودآگاه من از گفتن این گزاره، توجیه گذشته یا حال یا آینده ایه که انگار برام محتوم شده بود؟ یا بیان وضعیت فعلی بود و حالا میخوام از خودم بپرسم: من ِ انسان - که قدرت تغییر هر چیزی رو دارم - از همین لحظه به بعد میخوام با این عبور چیکار کنم؟ چه توانایی های برای تغییر این وضعیت دارم؟»
البته اینجا هم میشه متوقف شد. میشه به سوال بالا جواب داد: «هیچ!» و باز شونه بالا انداخت و رد شد. ولی اگه اصل ادعای استاد رو پذیرفته باشیم، حالا میشه گفت من یه گزاره ی دیگه در مورد خودم و شرایطم گفتم: «من هیچ توانایی ای برای تغییر این وضعیت ندارم.» و حالا باز ما از این جمله عبور کردیم و بعد از نقطه وایسادیم. حالا میشه سلسله سوالات رو همین طور ادامه داد تا به یه جاهایی رسید.
این نکته هم جالبه که نباید یادمون بره وقتی میگیم: «من دروغگو هستم» یه صحنه هایی هم توی ذهنمون میاد که مطلق بودن این گزاره رو نقض می کنه و از حالت حکم درش میاره. صحنه هایی از راست گویی هامون. و این تصویرها اگر سر فرصت و با حوصله با تمام جزئیات بررسی بشن به ما راه های تغییر وضعیت رو نشون میدن.
و البته میشه کلا اینهمه کار سخت رو بی خیال شد و شاد و خرّم زندگی رو ادامه داد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تولد احمد شاملو حتما مبارک باشه.
قال حضرت کارل جوستاف یونج فی کتابه:
براستی که این سئوالی اساسی است و من پاسخ آن را سهل نمییابم؛ به جای پاسخ واقعی، فقط میتوانم عقیدهی خود را ابراز کنم. به عقیدهی من، پس از هزارها و میلیونها سال کسی باید پی میبُرد که این دنیای شگفتانگیزِ ِ کوهها و اقیانوسها، خورشیدها و ماهها، کهکشانها و سحابیها، گیاهان و حیوانات «وجود دارد».
یکبار در آفریقای شرقی از فراز تل ِ پستی در دشتهای "آتی" (Athi)، گلههای بزرگ حیوانات وحشی را مینگریستم که در سکوت و آرامشی که تنها نَفَس ِ جهان نخستین برآن میدمید، چونان میچریدند که از زمانهای از یاد رفته چریده بودند. درآن هنگام، احساس کردم که من نخستین نفرم، نحستین موجودم که میداند همهی اینها «وجود دارند».
تمام دنیای اطراف من هنوز در وضع نخستین خود بود، نمیدانست که «هست» و آنگاه، درآن لحظه که من میدانستم، دنیا به هستی درآمد. بیآن لحظه، جهان هرگز هستی نمییافت. تمامی «طبیعت»، این هدف را میجوید و آن را در انسان مییابد، لیکن تنها در کمال یافتهترین و آگاهترین انسانها. در مسیر این ادراک آگاهانه، حتی ناچیزترین پیشرفتها نیز به سهم خود بر جهان میافزاید.
نامه ای برای آیدا...
مجبورم این بار هم کپی پیست کنم. خیلی حسش به من نزدیکه.

همه عمر را عاشق بوده ام. تو خود این را بهتر می دانی.اما هرگز عشقی چنین پرشور نداشته ام. عشقی که تنها هنر من، هنر کلام، در برابر آن بی رنگ می شود و لُنگ می اندازد. گرچه با وجود این، بهترین شعرهایم نام تو را دارند.
چه پیش آمده است؟ آیا در این هنر ورزیده شده ام تا بتوانم آخرین شاهکار خود را هم به پای تو بریزم؟
نمی دانم. هرچه هست این است که خیالت لحظه ای آرامم نمی گذارد. مثل درختی که به سوی آفتاب قد می کشد همه وجودم دستی شده است و همه دستم خواهشی. خواهش تو...تو را خواستن و تو را طلب کردن. الهام آفرین،کلام آفرین و شادی آفرین.
ساعت یک و ربع بعد از نیمه شب است. سخت خسته ام. فردا صبح ساعت شش راه می افتم به طرف تربت. همه امیدم این است که بتوانم با تلفن با تو تماس بگیرم و صدای امید دهنده گرمت را بشنوم.
اگر نتوانستم نامه کاملی برایت بنویسم که همه حرف ها در آن باشد مرا ببخش. واقعا خستگی اجازه بیدار ماندن بیش از این را نمی دهد.خوشحالم که می دانی دوستت دارم و به عشق تو افتخار می کنم.
شعر تازه ای نوشته ام توی راه،که با نامه بعدی برایت پست می کنم.
با هزار بوسه برای تو
از موی سر تا ناخن پایت
احمد
------------------------------------------
تا چند روز دیگر می آیم پیشت. امیدوارم تا آنوقت حتما حتما پیش دکتر رفته باشی. یادت باشد که من جز تو کسی را ندارم و سلامت تو سلامت خود من است.
نظرات ()
